|
عشق، اندیشه، تنهایی
|
تو مگو ما را بدان شَه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
چون در این دل برق مهر دوست جَست
اندر آن دل دوستی می دان که هست
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او
در دل تو مهر حق چون گشت نو
هست حق را بی گمان مهری به تو
مثنوی
نشاط عید هم از دوریت غم انگیز است
بیا اگر تو نباشی بهار پائیز است
چگونه خنده کند آنکه در فراق رخت
همیشه کاسه چشمش زاشک لبریز است
به رونمای جمالت چه آورم با خود
که جان هر دو جهان در بهاش ناچیز است
سحر گهان که تو را می زنم صدا مهدی
زنکهت نفسم صبح عطر آمیز است
لبی که وصف تو گوید چو صبح خندانست
دلی که یاد تو باشد چو گل سحر خیز است
چگونه کوه گناهم زپا در اندازد
مرا که رشته مهر تو دست آویز است
خط امان من از فیض دست بوسی تو است
چه بیم دارم اگر تیغ آسمان تیز است
جحیم با تو بهشت گل است میثم را
بهشت اگر تو نباشی ملال انگیز است
میثم خالدیان
آزاد شو از بند خویش،زنجیر را باور مکن
اکنون زمان زندگیست،تاخیر را باور مکن
حرف از هیاهو کم بزن،از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن،شمشیر را باور مکن
خود را ضعیف و کم ندان،تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خلقتی،تحقیر را باور مکن
بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست،تقدیر را باور مکن
تصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن،تصویر را باور مکن
خالق تو را شاد آفرید،آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور مکن
مهدی جوینی
عید فطر مبارک
زنهار از آن تبسم شیرین که میکنی کز خنده شکوفه سیراب خوشترست
شمعی به پیش روی تو گفتم که برکنم حاجت به شمع نیست که مهتاب خوشترست
دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان امشب نظر به روی تو از خواب خوشترست
در خوابگاه عاشق سر بر کنار دوست کیمخت خارپشت ز سنجاب خوشترست
زان سوی بحر آتش اگر خوانیم به لطف رفتن به روی آتشم از آب خوشترست
ز آب روان و سبزه و صحرا و لاله زار با من مگو که چشم در احباب خوشترست
زهرم مده به دست رقیبان تندخوی از دست خود بده که ز جلاب خوشترست
سعدی دگر به گوشه وحدت نمیرود خلوت خوشست و صحبت اصحاب خوشترست
هر باب از این کتاب نگارین که برکنی همچون بهشت گویی از آن باب خوشترست
سعدی
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است
نه هر آن چشم که بیند، سیاهست و سپید
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بَصَر است
...
سعدی
شعر کامل در ادامه مطلب


خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان / بايد از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روزي که خدا ساخت سرشت و گلشان / سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.!
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم...
سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانۀ تنها، دل تنگ
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مكن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانۀ تنها، دل تنگ
...
ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل ديوانۀ تنها، دل تنگ
فریدون مشیری
(شعر کامل در ادامه مطلب)