لاجرم در اين هياهو گم شدم
من که خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سکوت اي مادر فرياد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سکوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو کجايي تا بگيري داد من
گر سکوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من

حق است دگر ز دستتان قهر کند
اين آبي پير مهربان قهر کند
گلهاي شما پلاستيکي شده اند
کاري نکنيد آسمان قهر کند
--------------------------------------------
عمري است فقط خون جگر خورده دلماز دست غم تو چوب تر خورده دلم
انگار بنا نيست که آدم بشود
باور بکنيد مغز خر خورده دلم
مهدی صفی یاری
http://shabesheer.parsiblog.com
کاش با اندیشه ها بیگانه بودم / کاشکی دیوانه دیوانه بودم
کاشکی در رندی این مرد رندان / چاره گر با چاره ای رندانه بودم
کاشکی دیوانه بودم تا دلم غمگین نمی شد /
یا چنین بر دوش صبرم بار غم سنگین نمی شد
من جهانی می پسندیدم خالی از هر ناروایی /
دوست دارم زندگی را با صفای بی ریایی
کاشکی دیوانه بودم تا دلم غمگین نمی شد /
یا چنین بر دوش صبرم بار غم سنگین نمی شد
ایرج جنتی عطایی
دکتر گفت:"گول" خونت زیاد شده
زیاد "گول" میخوری؟
گفتم "نه"
گفت یه نسخه مینویسم:
امپول بی وفایی ،صبح ،ظهر، شب.
شربت بی معرفتی
قرص زیر زبانی دروغ
بعد گفت: در ضمن
شنیدن هر گونه حرف عاشقانه قدغن
چون حاوی میزان زیادی "گول" است
با دل گفتم: چگونه ای داد جواب:
من بر سر آتش و تو سر
بر سر آب
ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب
افتاده چنین که بینیم
مست و خراب
آنم که مرا نه دل نه
جان و نه تن است
بر من ز من از صفات هستی بدن است
تا ظن نبری که هستی
من ز من است
آن سایه ز من نیست که از پیرهن است
ای دیده ی روشن سنایی ز غمت
تاریک شد این دو
روشنایی ز غمت
با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد
این جان و دل مرا
جدایی ز غمت
تا هشیاری به طعم
مستی نرسی
تا تن ندهی به جان-پرستی نرسی
تا در ره عشق دوست
چون آتش و آب
از خود نشوی نیست، به هستی نرسی
سنایی
ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب / افتاده چنین که بینیَم مست و خراب
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدای
بر منتهای همت خود کامران شدم
غم آمده غم آمده
انگشت بر در میزند
هر ضربه انگشت او
بر سینه خنجر می زند
ای دل بکش یا کشته شو
غم را در اینجا را مده
گر غم در اینجا پا نهد
آتش به جان هم میزند
از غم نیاموزی چرا
ای دلربا رسم وفا
غم با همه بیگانگی
هر شب به ما سر میزند
فریدون مشیری

----------------------------------------------------
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
ديوانه و شوريده و شيدا بادا
با هشياري ، غصهي هر چيز خوري
چون مست شدي ، هر چه بادا بادا
حد بدی و غایت نیکی این است کز من به تو بد به من رسیده ز تو نیک
قطره اشکی و بر دیده ی گریان منی
در دل شب منم و یاد تو و گوهر اشک
همره اشکی و هم بر سر مژگان منی
این مپندار که نقش تو رود از نظرم
خاطرت جمع که در خواب پریشان منی
دعوي عشق زهر بوالهوسي میآيد
دست بر سر زدن از هر مگسي میآيد
اوست غواص که گوهر به در آرد ورنه
سير اين بحر ز هر خار و خسي میآيد
از دل خستهي من گر خبري میگيري
بـرسان آيـنـه را تـا نـفـسي میآيــد
زاهد از صيد دل عام نشاطي دارد
عنکبوتي ز شکار مگسي میآيد
چه شتاب است که ايام بهاران دارد
که ز هر غنچه صداي جرسي میآيد
تند شد بوي دل سوختهي مشتاقان
میتوان يافت که آتش نفسي میآيد
اي سپند از لب خود مهر خموشي بردار
کـه عـجـب آتـش فـريـادرسي میآيـد
چه بود عالم ايجاد که صحراي جنون
از دل تنگ به چشم قفسي مي آيد
صائب اين آن غزل حافظ شيراز که گفت
مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم
شب که مهتاب در آیینه ی من می رقصد
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم
چیستی؟خواب و خیالی؟سفری؟خاطره ای؟
که در این خلوت شبها به تو می اندیشم

